تبليغاتX
یادداشت های لوکی

یادداشت های لوکی

رنگاوارنگ امروز!

حکایت اول :

امروز صبح جلسه دفاعیه یکی از پروژه های شرکت بود، بنابراین شبق زنون ساعت 8 صبح از خواب بیدار شدیم و رفتیم سر خیابون وایسادیم منتظر تاکسی! یه 10 دقیقه وایسادیم و هر تاکسی اومد همه جا میرفت الا اون جایی که ما میخواستیم بریم. در همین حین بود که یه تاکسی اونور خیابون وایساد و داد زد هر جا میخوای بری بیا برسونمت! ما هم یه کمی فکر کردیم دیدم نه دختریم ! نه قیافه مون خوشگل و دخترونه است که بخواد ببره بلا ملایی سرمون بیاره! و نه یارو قیافش به خفاش شب میخوره! ازون ور هم پولی آنچنانی تو جیبمون نبود که نگرونش بشیم! بابامون هم که پولدارزاده نبود که بخواد ببره گروگانمون بگیره تا ازش اخاذی کنه! بنابراین دلو زدیم به جوب فاضلاب و رفتیم سوار شدیم...

یارو همین که من سوار شدم گفت میخوام در رابطه با یه موضوعی باهات مشورت کنم! ما هم گفتیم بفرمایین! خلاصه اینکه فهمیدیم آقا یه اختراعی کرده و یه نفر حاضره به قیمت 50 میلیون تومن ازش بخره بره به اسم خودش ثبت کنه اینم که تا خرخره تو قرضه مونده چیکار کنه؟ از یه طرف نیگا می کنه به قرضایی که داره و از طرف دیگه چیزی رو که براش زحمت کشیده دارن هیچی هیچی از چنگش در میارن! حالا مجال این نیست که در مورد اختراعش بگم ولی چیز جالبی بود برای ماشینای دوگانه سوز! طرف میتونست با اون دستگاه از گاز خونش برای پر کردن مخزن سی ان جی ماشینش استفاده کنه!

به هر حال بهش گفته بودن که تا ظهر وقت داره که فکر کنه! اینطوری هم که متوجه شدیم چندین اختراع دیگه هم قبلاً به ثبت رسونده و نه سرمایه گذاری پیدا شده و نه قرونی بهش ماسیده! اتفاقاً اسمش رو هم گفت و تا اومدیم خونه تو اینترنت سرچ کردیم دیدیم بععله خودشه! از قضا چند نفر رو هم قبل از من سوار کرده بود و به مقصدش رسونده بود تا باهاش مشورت کنه!

به قول پورحبیبی عزیز این مملکت داره به قهقرا میره!

ما مصلحت رو در این دیدیم که پولو بچسبه چون با توجه به تجربه های قبلی پولی عایدش نشده بود و از قرار معروف بقیه هم همین پیشنهادو کرده بودن! شما هم میتونین نظرتونو بگین.

پی نوشت : ای خاک بر سرت ا.ح.م.ق.ی ن.ژ.ا.د! که نخبه مملکتت راننده تاکسیه! خاک بر سرت!



حکایت دوم : 

تو تاکسی نشسته بودیم، من وسط بودم، یه دختر سمت چپ و یه پسر سمت راست! دیدیم هی دختره داره خودشو به در سمت خودش میچسپونه و هی وول میخوره! خدا شاهد بود که حتی گوشه لباس من هم با لباس اون در تماس نبود! یک جوری داشت میرفت طرف در و خودشو میچسبوند به در که یاد اون صحنه معروف فیلم «تروی» افتادم! انگاری من میخواستم توی اون تاکسی و همونجا، جلوی ملت باهاش کارای بی ناموسی کنم که اونقد ترسیده بود! به تمام مقدسات سوگند میخورم که اونجا اصلاً هیچ حرکتی نکردم و غرق در افکار خودم بودم که اون یارو مالیخولیایی شده بود! اگر این دینه! اگر این مذهبه! ... توش!

خواهر گرامی! اگر خودت خورده شیشه نداشته باشی، هیچ کسی باهات هیچ کاری نداره! آخه یه نفر مثلاً با نشستن بغل یکی دیگه (منظورم کنارشه نه تو بغلش!) چه لذتی میتونه ببره؟ چه بسا که در دوران جاهلیت از این کنار یکنفرها نشستن هیچ خیر و برکت و لذتی ندیدیم و نبردیم اونم با رغبت خود طرف مقابل که الان بخواهد چیزی عاید ما بشود!

خوشحال می شویم نظرتونو در این مورد هم بگین!

پی نوشت : در مورد ما افکار منفی به خودتان راه ندهید که خودتان هم روزهایی را با کسی یا کسانی دوست و غمخوار بوده اید! 


حکایت آخر :

ساعت 2 بعدازظهر رفتیم بانک دیدیم در بانک بسته و از پشت شیشه هم نیگا کردیم دیدیم چراغا روشن و بیلبورد و ... همه چی روشنه ولی هیشکی تو بانک نیست! در و یه هل دادیم باز نشد! ساعت کاری بانک رو که تو یه کاغذ چسبونده بودن پشت شیشه دیدیم که نوشته :

شنبه تا چهارشنبه  7:30  -  16

پنجشنبه              7:30  -  13

گرفتیم که باید بریم ساعت شانزده برگردیم!

پاورقی توی متن :  از آنجایی که چشمهای ما آلبالو گیلاس میچید «شنبه تا چهارشنبه» و «پنجشنبه» رو ندیدیم و بدین شکل رویتش کردیم :

عصر     17:30   -  16

صبح   7:30  -  13

رفتیم و ساعت چهار و ده دقیقه بعدازظهر جلوی درب بانک بودیم. از پشت شیشه نیگاه کردیم دیدم همه هستن و سرپا وایسادن دارن با هم گل می گن و گل میشنون! کلی گر گرفتیم که چرا ده دقیقه گذشته و در بانک هنوز باز نشده ! درو یه چند باری هل دادیم دیدیم نه خیر آقایون ککشون هم نمی گزه! چند بار محکم زدم به شیشه! دیگه یارو مجبور شد ککش بگزه و بیاد در رو باز کنه. همین که درو باز کرد به زور وارد بانک شدیم و داد و بیدادی راه انداختیم که نگو و نپرس! کل کارمندای بانک اومدن جمع شدن که ما رو دعوت به حفظ خونسردی کنن!بهشون گفتم ساعات کاریتون تا ساعت چنده ؟ یارو گفت که از صبح تا ساعت 4 بعد از ظهر! گفتم حاضرم به تمام مقدسات سوگند بخورم که ساعت 2 اومدم و کسی رو ندیدم. یکی از کارمندا گفت اتفاقاً من دیدمت اومدی درو یه تکونی دادی و داخلو یه نیگا انداختی و بعد هم ساعتتو! و رفتی! خلاصه گفتن بیا کارتو انجام میدیم بیخیال شو! از آنجا که هدف ما از گر گرفتن فقط انجام کارمون بود، بیخیال قضیه شدیم ولی همچنان ساز خودمونو می زدیم! به یکی از کارمندا گفتم حداقل این کاغذ ساعات کاریتونو عوض کنین! کارمنده با خونسردی به خدماتیه که اونجا بیخیال داشت میز و صندلیا رو دستمال می کشید برو یه نیگاهی بنداز شاید داره راست میگه!

خدماتیه : «تو احتمال زیاد اون کاغذو مث ژاپنیا عمودی خوندی!»

یهو بانک منفجر شد و کل کارمندا زدن زیر خنده! ما رو میگی داغ کردیم و بلند شدیم رفتیم خودمون با دقت نیگا کردیم و فهمیدیم که چه گندی زدیم! آبرومون که رفت هیچی! دیگه نمیتونیم تا آخر عمر تو اون بانک آفتابی بشیم!


پی نوشت :

1- علت اینکه ظهر از پشت شیشه نیگا کردم و کارمندا رو ندیدمو بعد از فهمیدن سوتیم، از بانک که اومدم بیرون متوجه شدم. از اون زاویه دوباره نیگاه کردم دیدم بعععععله از این زاویه هر کارمندی که نشسته ست دیده نمیشه و از شانس گند من هم اون موقع همه نشسته بودن و هیچ مشتری تو بانک نبود!


بی ربط : 

1 - از جناب آقای خدا به خاطر حال اساسی که دادن کمال تشکر و قدردانی میگردد.

2 - آقای کردان هم که دار فانی را وداع گفتند حالا دیگه میخواین موقع مثال زدن مدرک جعلی اسم کی رو بیارین من نمی دونم! (نه که بقیه اعضای دولت عدالت محور همشون شب بیداری کشیدن تا دکتراشونو گرفتن!)


یه شعر هم از «محمدعلی پورشیخ علی» که قولشو تو پست قبل دادم :


تو ظاهراً آدم، در حقیقت اما سگ!

ملوس و نازی و کابوس گربه ها را سگ


تو هر چه عاشق تر می شوی، دریده تری

دو پله پایین؛ مجنون! سه پله بالا؛ سگ


تو آنقدر «فمنیست»ی که از لج و افراط

به «ایسم» تو مادر آدم است و بابا سگ


من آدمم نسبم می رسد به پاکی خاک

ولی تو در وسط موج های دریا، سگ


لگد به بخت کجت هر چه خورد عوض نشدی

عوض نمی شود از ضرب مشت و تی پا، سگ


جواب نامه ی من را نوشته ای با خون

که : «دوره ، دوره ی خون خوردن است.»

                                                               امضا : سگ


تدارک قشنگی است اینکه آمده ای

به دیدن من هم، باتفنگ، هم با سگ


دلم خوش است به روزی که از صبوری من

سگ استخوان شود و پاچه های دنیا، سگ


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 18:33  توسط لوکی  | 

اتوماسیون اداری پیشرفته!

مطلبی که میخوام بنویسم، هم میشه گفت درد اجتماعه، هم میشه گفت درد مردمه، هم میشه گفت درد اداراته، هم میشه گفت درد کارمندا! هم ...

هم میشه گفت که درد همه است و هم میشه گفت درد هیچ کس نیست!

شایدم یه قصه تکراری! که در این صورت یادآوری گاه به گاه یک تکرار نتیجه بدی نمیتونه داشته باشه!

 

 

شرکت ما طی یک مناقصه (!) که شرح مناقصه رو در پی نوشت عرض خواهم کرد، دو تا پروژه طراحی شهرک صنعتی گرفت و قرار شد که از تاریخ 8/87 شروع بشه و 3 ماه بعد تحویل بده. خوب ابتدا باید یه سری استعلام از ادارات مختلف انجام می دادم و با مشخص کردن محدوده طرح، در مورد طرح های آتی و زیرساخت های اونا اطلاعاتی می گرفتیم. بنابراین ازشون درخواست کردیم که طرف مدت 15 روز پس از ابلاغ، موارد خواسته شده را به شرکت ارسال کنن. از بین همه این شرکتا من شرح یکی از این استعلامات که از شرکت سهامی آب منطقه ای استان ... بود رو می گم :

 

صحنه اول

تاریخ 10/87 اولین استعلام تحویل دبیرخانه شرکت سهامی آب منطقه ای شد.

 

صحنه دوم

از آنجا که انجام پروژه در شرکت های مهندسین مشاور یه جورایی به نحوه حال دادن کارفرما در هنگام تبدیل صورت وضعیت ها به پول! داره، ما هم به دلیل استحلال (به معنی حال دادن) زیاد کارفرما هنوز حتی مرحله اول پروژه را انجام نداده ایم!

درخواست استعلام دوم به دبیرخانه شرکت سهامی آب منطقه ای در تاریخ 23/3/88 تحویل داده شد.

 

صحنه سوم

به علت نرسیدن هیچ جوابیه ای از شرکت سهامی آب منطقه ای استان ... من به عنوان مسئول پروژه باید این قضیه رو پیگیری می کردم!

 

صحنه چهارم (اندر شرکت سهامی آب منطقه ای!)

 

...

-          ببخشید خانوم من ... هستم از شرکت مشاور ... . دوتا در خواست استعلام حریم از اداره شما داشتیم به تاریخ ... و ... ولی هیچ جوابیه ای به دست ما نرسیده! میشه لطف کنین و پیگیری کنین ، چرا این اتفاق افتاده؟

-          متأسفانه نامه شما در سیستم اتوماسیون ما نیست! میتونین تشریف ببرین از دبیرخانه پیگیری کنین!

 

اندر دبیرخانه!

 

-          ببخشید خانوم ...

-          ... راستش ما تازه نرم افزار سیستم اتوماسیون رو عوض کردیم و یه نرم افزار اتوماسیون پیشرفته جاش گذاشتیم. الان یه نیگاهی میندازم ... . بعله! نامه شماره ... تو سیستم هستش و آخرین قسمتی که ارجاع داده شده اتاق شماره ... هستش!

 

بعد از کلی این ور و اون ور رفتن ما فهمیدیم که نامه به انضمام کلیه پیوستهاش که شامل یه سری نقشه بود، غیبش زده و اینجا بود که فهمیدم حَکما ًو حُکماً دست آمریکای خونخوار و جنایتکار تو کاره! بالاخره یه بابایی که اونجا کلش هم تقریباً گنده بود گفت برو پایین دبیرخانه و بگو که از توی سیستم پرینت نامه رو بگیرن و بفرستن بالا!

پیش به سوی دبیرخانه!

-          متاسفانه امکان پرینت نامه نیست و باید دوباره نامه تون رو بفرستید

-          یعنی چی خانوم! متاسفانه برای ما هم اصلاً مقدور نیست که دوباره (منظور همون سه باره بود) نامه بفرستیم!

-          خوب تشریف ببرین پیش ... مشکلتون رو مطرح کنین!

 

(اینجاش دیگه به علت طولانی و وقت گیر بودن حذف میشه! نه سانسور! چون سانسور با حذف فرق میکنه!)

 

 

صحنه پنجم (روز هفتم!)

بعد از یک هفته که مدام پله ها رو بالا و پایین کردم و هر روز از بوق سگ تا آخر وقت اداری توی اداره خراب شده ... پلاس بودم، بالاخره موفق به گرفتن پرینت نامه شدم! و از به قول یه بنده خدایی تازه فاجعه از اینجا آغاز شد! چون باید شروع می کردم به گرفتن یکی یکی امضاهای آقایون!

سه روز بعد موفق شدم که امضاها رو بگیرم و با کارشناس نقشه بردارشون برم سایت رو نشون بدم که اعلام نظر کنن!

 

صحنه ششم(روز یازدهم)

یه دو سه روز قبل از تولد امام رضا بود!

- من با دو تا آدم چلمنگ تو ماشین! آهنگ مولودی یا روضه (که من آخرش فرق این دو تا رو نفهمیدم!) داره با ولوم از تو ماشین پخش میشه! من هم که صندلی عقب نشستم و مخم به حد انفجار رسیده! -

میرسیم اونجا و بعد از 30 دقیقه بررسی محل مسیر 50 کیلومتری رو که 20 دقیقه ای رفته بودیم یک ساعت و نیمه برمی گردیم!

ساعت شده 3 بعداظهر!

- ملت برای دودر کردن اداره چه کارا که نمی کنن! حتی شده یه مسیر رو 3 بار میرن و بر میگردن که موقعی میرسن اداره! ساعت اداری تموم شده باشه و برن خونشون! بنزین که مفته! ساعت هم که داره کنتور میندازه! حسابی که داره خوش میگذره با آهنگ مداحی و روضه! شانس آوردیم که خودشون رو خفه نکردن وگرنه من میموندم وسط بیابون با جنازه 2 تا آدم چلمنگ رو دستم!

 

 

صحنه هفتم (روز هفدهم)

بعد از کش و قوس های فراوان و یک بازدید دیگه که توی این فاصله یک هفته ای ترتیب دادن، کارشناس نقشه برداری اداره میگه : «کار اصلی استعلام تقریبا انجام شده، شما روز شنبه تشریف بیارین استعلام آماده است میدم خدمتتون!»

من (توی دلم!) : «میخوام بخوره تو اون سرت بعد از یکسال!»

 

صحنه آخر (روز بیستم- شنبه کذایی!)

اول صب رفتم اونجا، کارشناسه گفت بشین الان مینویسمش!

کارشناس نامه رو نوشت و به اون یکی گفت : «مهندس این نامه رو لطف کنین من میخونم! شما تایپ کنین!

جالب اینجاس که دوتاشون لیسانس هستن ولی یکی به خاطر دو سال سابقه بیشتر! با هر اشتباه تایپی اون یکی مثل ملا مکتبی یه چوب دستشه و میزنه تو سرش!

(البته نمیزد تو سرش ولی یه جوری باهاش برخورد میکرد که من اگه جای اون بودم چوب ملا مکتبی! رو ترجیح میدادم!)

به هر بدبختی که بود نامه رو تایپ کردن و کارشناس ارشده! گفت حالا بذار من توی سیستم اتوماسیون ارجاعش بدم! در حین ارجاع دادن، نامه به دلایل نامشخصی غیب شد!

باز دوباره ارشده! خودش نشست و با سرعت تایپ افتضاحش نامه رو از اول تایپ کرد. خدا رو شکر بعد از نیم ساعت نامه پنج خطی تموم شد! حالِ ارشده رو میگی ؟ انگاری یه چاه ده متری رو یه نفس کنده بود و عرق از سر و روش می بارید! دوباره همین که خواست نامه رو ارجاع بده! همون آش و همون کاسه! نامه غیب شد توی سیستم اتوماسیون اداری پیشرفته!

- موسیقی متن : آهنگ پت و مت! -

از آنجایی که کلاً من آدم دلرحمی تشریف دارم، گفتم من سرعت تایپم خوبه بده من تایپ کنم!

همین که شروع کردم به تایپ کردن ، ارشده رو مثل اینکه برق گرفته باشه، از سرعت تایپ من چشاش داشت از حدقه درمیومد و هی احسنت! و تبارک الله! هایی بود که از ایشون ساطع میشد و توی پیشونی من میخورد! (البته من سرعت تایپم اونقدرا خوب نیست، ایشون داشتن با خودشون مقایسه میکردن!)

نامه که تموم شد، خدا رو شکر این دفه به دلایل نامشخصی نامه غیب نشد! حالا طرف هر کاری میکنه سیستم اتوماسیون اداری پیشرفته! موضوع نامه رو نشون نمیده!

(البته لازم به توضیحه که این سیستم اتوماسیون اداری پیشرفته همون WORD 2007 بود که دستکاری شده بود و تحت شبکه درش آورده بودن! بمیرم واسه نبوغ ایرانی ها! فکر کنم دیگه دلیل غیب شدن نامه ها واضح باشه!)

بعد از یه چند بار ذخیره کردن عنوان نامه و نشون ندادن عنوان توسط سیستم فوق الذکر، همینجوری خودش درست شد! یه لبخندی بر روی لبای ارشده نشست که نمونه این لبخند رو من حتی توی دوران شیطونی هام  اندر دانشگاه! هم از خودم ندیده بودم!

بالاخره نامه رو ارجاع داد به ... و گفت برو اتاقش پیگیری کن! رفتیم اونجا و اونم گفت برو یه اتاق دیگه! اون اتاق دیگه هم منو! ببخشید نامه رو! ارجاع داد یه جای دیگه و همین طور نامه ارجاع میخورد و منم پشت سرش! در نهایت بعد از 3 ساعت و اندی موفق شدیم که نامه رو بگیریم! ولی فهمیدیم که اون سیستم اتوماسیون اداری پیشرفته فقط برای کارکنان اونجا پیشرفته بود و با روش های پیشرفته تری! مردم رو ارجاع میدادن!

یعنی این قضیه فقط از یک طرف پیشرفت کرده بود! و در واقع اون برنامه نویس نبوغشو فقط یه جا خرج کرده بود!

 

 

پی نوشت :

1 – البته فکر کنم منظور اونا از پیشرفته، پیش رفته! بود، چون نامه پیش پیش می رفت و من هم دنبالش!

2 – سعی کنین اگه یه کار اینجوری براتون پیش اومد حتماً تی برنامه هاتون حداقل یکماه تا یکسال براش وقت پیش بینی کنین!

3 – اگه یه وقت، یه جایی تو این خراب شده! اسم پیشرفته خورد به گوشاتون یکهو پشت گوشتون مخملی نشه و یه کمی در موردش تحقیق کنین!

4 – و اما مناقصه ؛

همون طوری که همتون میدونین برای گرفتن یه پروژه باید مناقصه برگزار شه و هر شرکتی که قیمت پایین تری داد اون برنده مناقصه است. ولی این فقط تئوریه و در عمل یه جور دیگه است .

عملیش به این شکله که مشاوران یا پیمانکاران با هم زد و بند میکنن و دور هم میشینن و توافقی یه نفر انتخاب میشه که پروژه رو بگیره! بنابراین یه قیمت میده و برگه های پیشنهاد قیمت بقیه رو هم خودش پر میکنه با قیمت های بالا و در نهایت بعد از گرفتن پروژه یه درصدی از مبلغ پروژه رو بین بقیه تقسیم میکنه و این یعنی مناقصه!

5 – تموم کردن نمایشنامه ای که هنوز نوشتنش رو شروع نکردم! بدجوری فکرمو به خودش مشغول کرده بود. ولی بعد از نوشتن این پست فهمیدم باید بیشتر در موردش فکر کنم. این هم از دستاوردهای این پست!

6 – میخواستم آخرش یه شعر از «محمد علی پور شیخ علی» بنویسم ولی به دلیل اینکه میدونم حسابی از پا افتادین اگر که تا آخر این پست رو خونده باشین! بنابراین از نوشتنش صرف نظر کرده و اونو به پست بعد موکول میکنیم!

7 – یه وقت فکر نکنین که سه ماه وقت قانونی پروژه تموم شده ها! نه بابا! تازه یه ماهش هم نگذشته!

۸ - ببخشید که نبودیم تو این مدت چون اینترنتم قطع شده و الان هم اومدم نت!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 17:17  توسط لوکی  | 

مغزهای کنسروی!

امروز صبح که از خواب بیدار شدیم، قصد مسواک زدن کردیم. چون مغزمان هنوز به طور کامل روشن نشده بود خمیر ریش که شکل خمیر دندان به خود گرفته بود رو برداشتیم و به اندازه یک نخود به مسواک زدیم و صبا هم که این وضعیت رو از دور مشاهده میکرد تا اومد ما رو به خودمون بیاره طی چند عمل رفت و برگشت مسواک رو به دندونامون مالیدیم! گلاب به روتون تا این مغر ... گشاد روشن شد یک حالت تهوعی گرفتیم که... 


پی نوشت :

1 - صبح ها موقعی که از خواب بیدار میشین یه چند دقیقه یه جا بشینین که مغزتون به طور کامل ویندوزش بیاد بالا!

2- ولی خمیر ریشه یه مزه منحصر به فرد داشت!‌ تا حالا تو زندگیم چنین مزه ای رو تجربه نکرده بودم! یه مزه شیرین خیلی چرب!

3- خمیر ریش و خمیر دندون رو هیچ وقت نزدیک هم نذارین!


نتیجه گیری اخلاقی :

مدت زمان تجزیه و تحلیل هشدارها و توصیه های همسرتون رو به صفر برسونین!‌ چون برای حفظ جون خودتونه! نگران این هم نباشین که بهتون بگن زن ذلیل! چون یه ضرب المثلی هست که میگه :‌ - مَرده و حرف زنش! یا - مردا دو دسته ان یه دسته زن ذلیلن و یه دسته دیگه هم زر میزنن که زن ذلیل نیستن! و ... 


بعدا نوشت :

یادم رفت دلیل انتخاب این تیتر رو برای این پست بگم . دیروز رفتیم یه تئاتر دیدیم به همین عنوان!‌ ولی موقعی که تموم شد دیدیم عنوانش هیچ ربطی به متن تئاتره نداشت! گفتیم شاید به این پست ربط داشته باشه!


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 9:47  توسط لوکی  | 

مطلب جالب انگوزناک!

بعداً نوشت : 


دخترک : 

من برای هیچ کسو نخوندم و نمیدونم تایید المیرا برای چی بود واقعا ...










اصلا خوشم نیومد ... نمیدونم چرا المیرا فکر کرده خوشم میاد ...
اصلا هم تصویر درستی نبود !
لطفا برای اینجور پستا از آدم اجازه بگیرین

 

لوکی :


حالا خوبه که ما گفتیم اینا فقط تصورات ماست و احتمالا درست نباشه!

اگر خوشتان نیامد این نظر شخصی شماست و برای خودتان و ما محترم است!

ما از همین تریبون استفاده می کنیم و اعلام می کنیم و هر چیزی رو که در مورد دخترک گفتیم تکذیب می کنیم و یا اینکه می گوییم اغفالمان کردند و باید حرف رهبرمان را گوش می دادیم!

چطور کلیه مسئولین مملکتمون میتونن جلوی صدتا دوربین و انواع و اقسام دستگاه های ضبط صدا صحبتی رو به زبون بیارن فرداش هم تکذیبش کنن! ما نمی تونیم؟ 

دخترک جان من معذرت می خواهم از این مطالبی که در مورد شما نوشتیم و به شما برخورد! مطمئن باشید که دیگر حتی یک کلمه هم که ربطی به شما داشته باشه نخواهیم نوشت! و از اینکه موجب آزرده خاطر شدن شما گشتیم یک دنیا معذرت خواهی به شما بدهکاریم! و سر همون پلی که همه ازش حرف میزنن میتونی یقه ما را بگیری و ما را پرت کنی پایین ! ولی بدانید اگر مطلبی در مورد شما نوشتیم به خاطر این بوده که شما را از دوستان خود دانسته بودیم و از روی همین پنداشت غلط در مورد شما مطلب نوشتیم! و خلاصه از اینکه اشتباه ما را به ما یادآور شدید متشکریم و بعد از این در انتخاب و گزینش دوستان دقت بیشتری خواهیم کرد!

بقیه دوستان هم اگر تیر و ترکش مطلب ما بهشان برخورده ، ابراز نمایند تا معذرت خواهی کنیم! تا خونمان گرم است و روی دور معذرت خواهی هستیم!




الان یه دو ماهی میشه که بعد از سال ها به دنیای مجازی و دوستان مجازی و وبلاگ نویسی و این حرفا پیوستم. البته ناگفته نماند که بر گشتن دوباره مو مدیون فریتی هستم.خلاصه اینکه تو این دنیای مجازی هر کسی با یه سری افرادی به طوری مجازی ارتباط پیدا می کنه! (البته بعضی وقتا این ارتباطات به دنیای واقعی هم کشیده میشه!) خب تا وقتی که فرد مقابل رو ندیدین، با توجه به نوشته هاش، نوع حرف زدنش و حتی قالب وبلاگش یه تصویری تو ذهن ازش ساخته میشه! بعضی وقتا ممکنه اون تصویر شبیه فرد مورد نظر باشه و بعضی وقتا هم ممکنه که اصلا ربطی به اون نداشته باشه و صرفا زائیده تخیلات ما باشه!

تو این پست که چند وقته می خواستم بنویسم و به تاخیر افتاده ، قصد داشتم تصاویری که از دوستانی که میان اینجا و من میرم وبلاگشون رو توصیف کنم، البته بابا لنگ دراز پنج فوتی توی چند پست قبلش یه کاری شبیه به این رو انجام داد ولی اون فقط یه توصیفی از شخصیتشون کرد. ولی من قصد داشتم و دارم علاوه بر خصوصیات شخصیتی که از اون ها تو این چند مدت ، تو ذهنم نقش بسته،یه توصیفی از ظاهر اون ها داشته باشم. البته گفتم ممکنه که اون تصویری تو ذهن من هست هیچ ربطی به فرد مورد نظر نداشته باشه و من فقط از روی نوشته و حرفاشون دارم اون تصور خودم رو بیان می کنم :

(البته یه وقت سوء تفاهم نشه، اینجا من نمی خوام رمالی و کف بینی و ... راه بندازم گفته باشما!)

1 – فریتی  : اول از فریتی شروع می کنم! به همون دلیلی که در بالا خدمتتون عرض شد!
فریتی یه دختر به ظاهر خیلی آرومه که خیلی کم عصبانیتشو کسی میبینه و حتی وقتایی که عصبانی میشه تو وجود خودش داد میزنه و اعصاب خوردیاشو تو دل خودش میریزه ، از نوشته هاش خیلی خوشم میاد چون گرچه نوشته هاش همه احساسیه که در مورد چیزهای مختلفه و داره بیانشون می کنه، ولی اغلب یه طنزای خیلی ظریفی توش هست که من خیلی دوست دارم.

از لحاظ ظاهری فکر می کنم قد بلند، رنگ پوست سبزه، رنگ چشماش مشکی، و هیکلش هم فکر می کنم متوسط باشه نه چاق و نه لاغر! به رنگ سبز هم خیلی علاقه داره! (شاید به خاطر قالب وبلاگش این احساس توی من به وجود اومده!)

 

 

2 – پوریا منزه : پوریا از معدود دوستانی هست که یه ارتباط کوچیکی هم تو دنیای واقعی بین ما به وجود اومده و یه چند باری هم با هم چتیدیم! دمش گرم پسر خیلی با حال و به قو ل خودشون : "خومونیه!"

اطلاعات عمومی خوبی داره و اهل مطالعه که گاهی وقتا بهش حسودیم میشه که چرا وقت ندارم که مث اون بشینم کتاب بخونم و فیلم ببینم.

از لحاظ شخصیتی یه جورایی شبیه خودمه! از اونایی هست که خیلی زود قاطی میکنه و ممکنه یه دفه طرفو بشوره بذاره کنار! ولی در عین حال احساساتیه! که این ویژگی آخری رو آدمای قد بلند همه دارن. البته من فکر می کنم قد بلنده با هیکل متوسط. یه قانونی هست که میگن آدمای قدبلند، آدمای احساساتی و کم حوصله ای هستن و خیلی زود پیر میشن ولی آدمای قدکوتاه، آدمای خیلی مغروری هستن که بیشتر همه چی رو با منطق خودشون محاسبه میکنن و خیلی دیر هم پیر میشن! پوریا یه جنوبی به تمام معناست. با مرام! باحال! خونگرم! و قیافش هم یک آبادانی اصیله!

پوریاجون خیلی مخلصیم!

 

3 – بابا لنگ دراز پنج فوتی : از طنزاش خیلی خوشم میاد... چون واقعا خیلی از واقعیاتی رو که برای ما دیگه عادی شده به راحتی به چالش میکشه و طنزاش خیلی قویه! در ضمن صراحتش تو گفتن موضوعات هم لنگه نداره!

از لحاظ ظاهری هم قبل از اینکه اون دیکلمه شو گوش بدم به نظرم خیلی از لحاظ سنی بالاتر میزد مثلا بین 28 تا 30 سال ولی بعد از گوش دادن دیکلمه ش و اون عکس یک چهارم از صورتش یاد این ضرب المثل : "فلفل نبین چه ریزه! " درشتاشو سوا کن! افتادم. از لحاظ شخصیتی هم از اون آدمایی هست که از عهده هر کاری برمیاد و هر کاری رو که بره پاش به نحو احسن انجام میده و در کل آدمیه که غم و ناراحتیش رو با خنده بروز میده! و موقع خندیدن احتمالا خیلی بلند بلند میخنده و هر وقت هم که میخنده تو وجود خودش داره گریه میکنه! و در کل گریه شو هیچ وقت کسی نمیبینه! دغدغه های فکری خیلی زیادی داره و بیشتر از اون که به فکر مشغولیات فکری خودش باشه ، مشکلات بقیه ناراحتش میکنه!

چون عکسشو گذاشته بود دیگه در مورد ظاهرش صحبت نمی کنم ولی خیلی شبیه تصوری بود که من ازش داشتم.

 

4 – مهراوه : نمی دونم چرا از روزی که اولین مطلب از وبلاگش رو خوندم احساس میکنم که همیشه مقنعه می پوشه! یعنی تو ذهنم همیشه با مقنعه مجسمش کردم! بیشتر با لباسای رسمی تصورش میکنم. خیلی جالب می نویسه. صبر و حوصله ش خیلی زیاده ولی هر وقت که قاطی کرد، دیگه قاطی کرده! و هیشکی جلودارش نیست. تو تخیلاتش شخصیت جالبی داره و در کل خیلی آدم باحالیه! از اون کسایی هست که همیشه یه حرفی واسه گفتن داره! از نوشته هاش خیلی خوشم میاد و اونم تقریبا مثل فریتی می نویسه.

از لحاظ ظاهری قدش متوسطه و رنگ پوستش روشن، بیشتر لباسای رنگ تیره میپوشه، صورت گردی داره و اندامش هم متوسط رو به چاق! آدم خیلی منطقیه!

 

5 – مستر افشین : از لحاظ ظاهری قدش متوسطه و لاغر اندام ، صورت لاغری داره با موهای مشکی! تو روابط اجتماعی آدم شوخی به نظر میرسه و یه مقدار نسبت به اطرافش دلسوزی به خرج میده! فکر می کنم فوتبال رو خوب بازی میکنه!

نسبت به هم سن و سالاش خیلی بیشتر میدونه و آدمی نیست که وقتشو سر چیزای بیخود هدر بده و مثبت اندیشه! بیشتر نوشته هاش طنزای درام هستن و طنزایی که مینویسه برعکس طنزای بابا لنگ درازه! میتونه نمایشنامه نویس خوبی بشه البته اگه علاقه داشته باشه!

 

6 – دخترک : نوشته هاش فقط برای خودشه یعنی اینکه فقط برای خودش می نویسه و کاری نداره به اینکه بقیه چی فکر کنن در مورد نوشته هاش! آدم خودساخته ایه ولی اعتماد به نفسش کمه! اگه اعتماد به نفسشو زیاد کنه موفقیت های زیادی به دست میاره. هر وقت که نوشته هاشو میخونم یاد یه باغ می افتم با درختای بلند که برگاشون ریخته و توی یه بعد از ظهر باد، برگارو این ور و اون ور می بره و همیشه صدای غار غار کلاغا رو می شنوم موقعی که دارم نوشته ها شو می خونم.

از لحاظ ظاهری قدش متوسطه و هیکلش هم متوسط رو به چاق و رنگ پوستش هم سبزه ست. بیشتر با یه شلوار جین مشکی و یه مانتوی تیره (البته نه مشکی) یه کیف به رنگ کرم و یه صندل تو ذهنم مجسم میشه!

 

7 – پت : هر وقت میرم تو وبلاگش احساس می کنم کنار یه لونه مورچه وایسادم (اینقدر از شکلک استفاده میکنه) و هی احساس می کنم که مورچه ها دارن از پر و پاچم بالا میرن! آدم خیلی رکیه و خیلی صریح! از اون آدمایی هست که نمیشه چیزی بهشون گفت و اگه بگی بالای چشت ابرو یه چیزی طرفت پرت میکنن! به نظر میاد مشهدی باشه!

از لحاظ ظاهری قد متوسط و لاغر اندام و صورتش هم کمی لاغره! رنگ پوستش هم روشنه! بیشتر تو یه اتاق که اونجا دو نفر نشستن پشت دو تا کامپیوتر (مثلا توی بانک) تصورش کردم!

 

8 – سارا (صدگل) : مشغولیات فکری زیادی داره و در کل آدم غیرقابل پیش بینیه! اگه تو جمع با هم نشسته باشین یهو میبینین یه چیزی میگه همه انگشت به دهن میمونین! آدم خیلی مثبیته! و در آینده هم موفق خواهد بود! از نوشته هاش خیلی خوشم میاد، چون کوتاه مینویسه و باحال! توی یکی دو جمله مطلبو ادا می کنه و در کل آدمی نیست که لقمه رو دور سرش بچرخونه!

از لحاظ ظاهری قد متوسط و اندام متناسب، رنگ پوست روشن

 

9 – سارای : فوق العاده انرژیک و شلوغ! آدمیه نمی تونه یه جا درست و حسابی بیشنه و ساکت باشه! اگه توی جمع رسمی باشه معمولا ساکته و هیچی نمیگه و فقط گوش میکنه ولی وای به حال اینکه جمع دوستانه باشه! در اون صورت مدام ورج و وورجه میکنه! (ببخش سارا جان!) هر وقت نوشته هاشو میخونم بعد از تموم شدنش احساس درد میکنم تو عضلاتم. چون اینقد طولانی مینویسه آدم خسته میشه ولی چون یه موضوع خیلی عادی رو باحال تعریف میکنه نمیشه نوشته هاشو نخوند! رمان نویس بالقوه ایه !

از لحاظ ظاهری قدکوتاه و لاغر اندامه! با رنگ پوست روشن!

 

10 – هلی : طنزاشو با حال و از روی فکر می نویسه! تو تصمیم گیری خیلی دقت میکنه و تا تمام جوانب رو نسنجه تصمیمشو نمی گیره و در کل آدم فوق العاده محافظه کاریه!

از لحاظ ظاهری قد متوسط ، اندام متوسط رو به لاغر و رنگ پوست سبزه

 

11 – آقای کدو : نوشته هاش در کل جالبن ، متنوع مینویسه ! خیلی دوست داره طنز بنویسه ولی احساس می کنم هنوز نتونسته به طور کامل با طنز کنار بیاد و هنوز به طور کامل به این نتیجه نرسیده که طنز بهترین راه گفتن مطالبه! (البته به نظر من)

از لحاظ ظاهری قدش متوسطه با اندام متوسط

 

12 – المیرا : یه جورایی دغدغه هایی که داره شبیه دغدغه های خودمه و در کل از همه چی شاکیه! به نظر من شخص باتجربه ایه و یک مشاور خوب برای دوستانش! البته توی دنیای واقعی فکر می کنم که بیشتر با تنهایی حال می کنه!

از لحاظ ظاهری قد بلند و اندام متوسط و رنگ پوست روشن!

 

13 – صبا : ایشون عیال بنده هستن! شعرایی هم که تو وبلاگشون می نویسن مال خودشونه!

 

 

پی نوشت :

1 – از دوشیزه ، بانو یوتاب ، تارا ، موسیو گلابی ، آمیب 45 کروموزومی ، شیخ حقگو ، خاتون و داش علی به خاطر مطالب خوبی که تو وبلاگشون می نویسن و ما هم کسب فیض می کنیم ، تشکر می شود و اگر عزیزی را از قلم انداخته ایم ، حلالمان کنند که یک وقت حرام نشویم!

2 – اگر از دوستان کسانی هستند که در مورد مطالب گفته شده اعتراض دارند، می توانند در قسمت کامنت ها حرف های خود را بگویند تا ما در پست بعد قرار دهیم تا رفع شبهه شود. ولی اگر کسی هست که می خواهد این مطالب پاک شود، باید بگویم که ما این کار را نخواهیم کرد چون هم تصورات متعلق به ماست و هم وبلاگ!

3 – باز هم تکرار می شود که مطالبی که اینجا گفته شد فقط تصورات ما هستند و ممکن است که با واقعیت هیچ همخوانی نداشته باشند پس دوستان یک وقت جوش بیخودی نزنید!

4 – دوستان هم می توانند در وبلاگ خود تصوراتشون رو در مورد دوستان با ملاحظه مسائل اخلاقی – اسلامی! به زبان بیاورند.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 17:9  توسط لوکی  | 

خدایا!

هر چی که ازت کمک خواستیم، یه دستی که نجنبوندی!؟

هر چی گفتیم که فقط تو رو داریم ، سنگ رو یخمون کردی که!؟

هر چی گفتیم یه حالی بده! حالی که ندادی هیچ! حالمونو هم گرفتی که!؟

بیا و این یه کار آخرو که ازت میخوایم ضایعمون نکن!

بیا و از دست این زندگی نکبتی خلاصمون کن! ما که عرضه خودکشی نداریم!

این یه کارو ازت برمیاد که؟

نکنه اینم نمی تونی؟!


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:10  توسط لوکی  | 

ته خط ...

این رورها با خودم خیلی درگیرم... سفرهای کاری از یه طرف (هنوز نیومده باید برم!) که به قول فریتی مث زیرنویس شدم!، پروژه های نیمه کاره از یه طرف! (کارفرماها زنگ میزنن و با یک مهندس گفتن چاپلوسانه میگن فلان روز بیا تحویل بده پروژه رو و ما از همین تریبون استفاده می کنیم و می گوییم : میره!) و از هزار طرف دیگر هزار مورد ت.خ.م.ا.ت.ی.ک دیگر...

فقط اینو میدونم که در آستانه یک بحران بزرگ قرار دارم. اینو میدونم که هفت آسمان در روزهای آینده سر من خراب خواهند شد و آن روز دیگر راه چاره ای نمی ماند. یکهو دیدین که زد به سرم و رفتم در بزرگراه شهید دادمان جلوی یک عدد کامیون وارداتی از کشور برادر و همسایه یعنی چینی های چشم بادامی قد علم کردم! اگر که این طرف ها پیدایم نشد بدانید و آگاه باشید که چنین شده است!

میدونم که خیلی دارم پرت و پلا می گم ... میدونم که کارم از دعا و این حرفا هم گذشته ... میدونم که همه چیز دارد از هم پاشیده می شود به همین سادگی! ... میدونم که دیگه کارم تمومه! (یاد کارتون گالیور افتادم)


پ.ن :

1- قرار بود این پست یه چیز جالب بنویسم ولی به خاطر خرابی حال! موکولش می کنیم به پست بعد!

2- این روزا یه کم بد دهن هم شدم و از کلمه های ک دار زیاد استفاده می کنم ولی چاره ای نیست! 


+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:10  توسط لوکی  | 

سفر یه شعره ، سفر یه قصه است ...

یه ماهی از جریان اون نامه کذایی و استعفا و این حرفا می گذره! یادم میاد تو این مدت درست و حسابی تو خونه بند نبودم و همش مسافرت بودم. البته مسافراتایی که بیشتر کاری بودن! مثل اینکه بازم باید برم سفر و اونم همین امروز! چیکار میشه کرد دیگه؟ گفتیم بیاییم و یه آپی کنیم تو این چند روز که نیستیم، باشد که رستگار شویم!

یکی دیگه از شعرای محمد علی پورشیخ علی را هم می نویسم چون تو کامنتای پست قبل قولشو داده بودم:


مویت سفیدتر شد، بختت سیاه تر، از هر چه عمر رفته، رهاورد مسخره است

حالا که هیچ راه فراری نمانده است، با سر بزن به سنگ، عقب گرد مسخره است!


بیخودترین حکایت "یک نسل عاشقی است" - تشکیل خانواده، بقا، بچه، زندگی -

یک عشق سرخ، اگر چه مقدس است، اگر چه پاک، اما کنار وسوسه ای سرد مسخره است


اصلا چرا شکایت؟! خر باش و کار کن تا ذره ذره آب شوی، در حماقتت -

هی دست و پا بزن، سر و گردن بکش، ولی، با دست های بسته عملکرد مسخره است


زن فکر می کند که خودش مرد زندگی است! زن، مرد زندگیست؟! ولی "مرد" نیست، مرد -

گاو است! در تحمل شخم هزاره ها، اسبی است چهار نعل ... و این درد مسخره است


دردِ اینکه ؛ زجر می کشی، اما نمی کشی! دردِ اینکه ؛ ضجه می زنی، اما نمی زنی!

دردِ اینکه ؛ ... نه! به من چه ؟! خودت دردِ واضحی! توضیح درد، پیش زن و مرد مسخره است


* * *


گندیده های آخر یک ماجراست، عشق! یک اتفاق مسخره نابجاست، عشق!

مِن بعد مثل کولی ولگرد عاشقم، هر جا که شهوتم فوران کرد عاشقم!



پی نوشت :

1 - تو پست بعد یه کار جالب می خوام بکنم (البته اگه زنده برگردم!) یعنی اینکه یه چیز جالب می خوام بنویسم! هر چی هم که تو کامنتا بنویسید ممکنه بر علیه شما استفاده شه! پس مواظب باشین!

2 - بیست سوالی هم نیست سوال نپرسین تو کامنتا!

3 - یک دوبیتی هم به مناسبت رفتنم :

ساده ام ، عاشقم، پر از دردم                        مثل یک گردباد ولگردم

باقی حرف ها بماند برای بعد!                        مادرم گفته زود برگردم...


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 16:55  توسط لوکی  | 

ای تهران!

ای شهری که همیشه برایم حال بهم زن بودی!

ای که وقتی قدم اول را در تو برمی داشتم آرزو می کردم که قدم دوم برگشتن باشد1

ای که مردمت همیشه این طرف و آن طرف می دوند و گیج می زنند و خودشان هم نمی دانند کجا می روند!

ای که هر وقت در تو بودم به پوچی رسیدم و بس!

ای که یافتن یک مولکول اکسیژن در تو مثل یافتن یک جو عقل در احمقی نژاد است !

ای شهری که از بودن در تو به خود می بالند و از نبودن، خوشحالند!

ای که کلن حالم را بهم می زنی!


... چقدر خوشایند بودی اینبار!


پی نوشت :

1 - از دوست گرمابه و گلستانم علیرضا به خاطر تمام لحظه هایی که با هم به یاد خاطرات دانشگاه خندیدیم سپاسگذارم (به خصوص آن آش رشته ای که قبل از تونل کندوان توی آن هوای سرد خوردیم و چقدر چسبید!)

2 - از کلیه دوستانی که احتمالاً حس ناسیونالیستی شان به خطر این پست جریحه دار شود معذرت خواهی کرده و از خداوند منان برای خودمان طلب آمرزش می نماییم... چون هر کاری کردم که متن خنثی تر از این شود نشد که نشد!

3 - از کارکنان شرکت شهرک های صنعتی ایران به خاطر رفتار و برخورد فرهنگیشان که من در هیچ اداره ای نمونه اش را ندیده بودم ، سپاسگذارم. امیدوارم در جای جای ایران خوبمان که حالا به گند کشیده شده است وضع به همین شکل باشد و یا در آینده بشود! (هر چند عمر ما کفاف نمی دهد!)

4 - در پایان از پلیس راه چالوس به خاطر اینکه اجازه دادند گوشیمان را شارژ کنیم و توی آن شرایط بحرانی نگذاشتند از دستشویی شان استفاده نماییم کمال تشکر و قدردانی را داریم!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 9:41  توسط لوکی  | 

پِت پِت ...

چراغ از نفس افتاد، تا پدر آمد سراغ خلوت مادر، .../ سکانس بعد

نه ماه بعد غنچه سرخی شدی، ولی مادر شبیه یک گل پرپر / سکانس بعد


تو چهار ساله بودی و عشقت پرنده بود، یک اتفاق ساده دلت را مچاله کرد

گنجشک پر، کبوتر و در کل پرنده پر! ، مادر پریده بود و پدر پر پر / سکانس بعد


«ابرو کمون شونه بلندم للا لا لا ! گلدونه ی دلم گل گندم للا لا لا!

کی میشد حجله تم ببندم ! للا لا لا! » مادر بزرگ با نوه اش در سکانس بعد


یک خانه داشتند ته کوچه ی زمین، دور از تمام مردم و دلسرد و بی خیال

در فصل بی بخار زمستان، قشنگ بود بر شیشه ها بخار سماور / سکانس بعد


کیف و کتاب، دخل به خرجش نمی رود، «باید»، «نباید»ی که به منطق نمی خورد

آقای ناظمی که سراپا شکایت است، «گم شو لجن! برو دم دفتر!» / سکانس بعد


مادر بزرگ حادثه بعدی تو بود، او را ببر و زیر لحد خاک کن! - همین -

یک فاتحه بخوان و به یک ارث فکر کن! - به جانماز بی بی کوثر!

همین سکانس

- در متن -

کارگردان سگ خلق و بد دهن از پشت دوربین به همه پارس می کند

و کات می دهد به تو که ؛ «این چه طرزش است؟ با این پلان مسخره تف بر سکانس بعد!»


بازار ریشه ریشه تو را جذب می کند، تو شاخه شاخه در لجن روز مرگ

تو برگ برگ زردتر از روزهای قبل، در دست بادهای شناور / سکانس بعد


- «آقا لبو ببر! لبوی داغ حال میده! خانم لبو بدم؟!»

- «بده آقا!»

که ناگهان موهاش توی باد، دلت را به باد داد، آن دختر تیکه ی لاغر / سکانس بعد


دختر ولی پرید و خمارت گذاشت، بعد میخانه بود و نم نم سیگارهای تلخ

با یاد چشمهای خمارش تو بودی و بعد از دو بطر ، بطری دیگر / سکانس بعد


یک دستمال یزدی و یک پاتق مدام، مردی مزاحم ، دو سه تا خانه بران!

چاقو به دست می رسی و قاط می زنی ؛ «هی با توام کثافت خر! » / سکانس بعد


زندان

شروع حرفه ای جرمی بزرگتر ، یک طرح کار واقعی از مجریان پیر

استاد کار می شوی و می زنی جلو، با چند سال سابقه کمتر / سکانس بعد


- «آزادی ات مبارک»

-«ممنون، ولی ... شما؟!»

- من شاعرم همان که تو را خلق کرده است اما ببخش

خالق خوبی نبوده ام ، من قول می دهم تو را در هر سکانس بعد


هر جور خواستی بروی زندگی کنی، یک کار و بار عالی با یک زن قشنگ ...

خواباند بیخ گوشم، زل زد به چشمهام چیزی نگفت، رفت ، شبی در سکانس بعد


او قرص های کوچک آرامبخش را با چای تلخ ، بسته بسته به حلق ریخت

تا خواستم به متن بیایم کمک کنم ، پشت سکانس های بعد fade  شد ...



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 14:58  توسط لوکی  | 

خسته نباشی برادر!

مرسی! ممنون! اصلاً خسته نیستم اینقده خوش گذشت! 

بالاخره سفر لوکی مارکوپولو! بعد از طی کردن یکبار طول و یکبار عرض ایران به پایان رسید! 

کلی خوش گذشت و کلی جاتون خالی! 

تو این مدت شرمنده دوستانی هستم که قدم رنجه فرمودن و تشریف آوردن نظر دادن و من نتونستم یه سر بهشون بزنم گرچه با اینترنت موبایل مدام میخوندم مطالبشونو ولی نمی دونم چرا هر وقت میخواستم نظر بدم هی ارور میداد. به هر حال شرمنده! 


پی نوشت :

1 -  قضیه دعوا هنوز ادامه داره ولی موقتاً آتش بسته! البته دو طرف در حال مذاکره هستند! 

2 - قضیه برنجا رو که هم خودتون در نهایت دعوای زرگریشونو ملاحظه فرمودین! 

3 - جایزه نوبل صلح ره هم ملاحظه فرمودین به کی دادن (البته اگه جایزه نوبل جنگ وجود داشت خدا میدونه به کی میخواستن بدن دیگه؟ )

4 - راستی طی سفری که به زادگاهم داشتم از توی انبار و زیر وسایل یکی از تابلوهامو که خیلی دوست داشتم پیدا کردم و طی همین روزها به جای عکس پروفایلم خواهم گذاشت (البته با یه کمی تغییرات!) و متاسفانه چون هنوز سفرم ادامه داشت نتونستم با خودم بیارم خونه و موقتاً یه جای امن گذاشتمش تا بعد!

5 - توی مازندران بازبینی یکی از کارهای تئاترمون بود که به خوبی و خوشی انجام شد ولی همین که پامون رسید به خونه زنگ زدن و بعد از کلی تعریف و تمجید! گفتن که باید آخر هفته بعد مجدداً اجرا کنیم (به خاطر اسکل بازی یکی از بچه ها!) و در راستای همین کار آخر هفته بعد هلک و هلک باید بزنیم بریم تا مازندران ! 

6 - و در آخر یک تسلیت میگم به خاطر تصویب طرح "جراحی بزرگ" و یا به عبارت دیگه "بدبختی بزرگ"! 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 9:37  توسط لوکی  |