رنگاوارنگ امروز!
امروز صبح جلسه دفاعیه یکی از پروژه های شرکت بود، بنابراین شبق زنون ساعت 8 صبح از خواب بیدار شدیم و رفتیم سر خیابون وایسادیم منتظر تاکسی! یه 10 دقیقه وایسادیم و هر تاکسی اومد همه جا میرفت الا اون جایی که ما میخواستیم بریم. در همین حین بود که یه تاکسی اونور خیابون وایساد و داد زد هر جا میخوای بری بیا برسونمت! ما هم یه کمی فکر کردیم دیدم نه دختریم ! نه قیافه مون خوشگل و دخترونه است که بخواد ببره بلا ملایی سرمون بیاره! و نه یارو قیافش به خفاش شب میخوره! ازون ور هم پولی آنچنانی تو جیبمون نبود که نگرونش بشیم! بابامون هم که پولدارزاده نبود که بخواد ببره گروگانمون بگیره تا ازش اخاذی کنه! بنابراین دلو زدیم به جوب فاضلاب و رفتیم سوار شدیم...
یارو همین که من سوار شدم گفت میخوام در رابطه با یه موضوعی باهات مشورت کنم! ما هم گفتیم بفرمایین! خلاصه اینکه فهمیدیم آقا یه اختراعی کرده و یه نفر حاضره به قیمت 50 میلیون تومن ازش بخره بره به اسم خودش ثبت کنه اینم که تا خرخره تو قرضه مونده چیکار کنه؟ از یه طرف نیگا می کنه به قرضایی که داره و از طرف دیگه چیزی رو که براش زحمت کشیده دارن هیچی هیچی از چنگش در میارن! حالا مجال این نیست که در مورد اختراعش بگم ولی چیز جالبی بود برای ماشینای دوگانه سوز! طرف میتونست با اون دستگاه از گاز خونش برای پر کردن مخزن سی ان جی ماشینش استفاده کنه!
به هر حال بهش گفته بودن که تا ظهر وقت داره که فکر کنه! اینطوری هم که متوجه شدیم چندین اختراع دیگه هم قبلاً به ثبت رسونده و نه سرمایه گذاری پیدا شده و نه قرونی بهش ماسیده! اتفاقاً اسمش رو هم گفت و تا اومدیم خونه تو اینترنت سرچ کردیم دیدیم بععله خودشه! از قضا چند نفر رو هم قبل از من سوار کرده بود و به مقصدش رسونده بود تا باهاش مشورت کنه!
به قول پورحبیبی عزیز این مملکت داره به قهقرا میره!
ما مصلحت رو در این دیدیم که پولو بچسبه چون با توجه به تجربه های قبلی پولی عایدش نشده بود و از قرار معروف بقیه هم همین پیشنهادو کرده بودن! شما هم میتونین نظرتونو بگین.
پی نوشت : ای خاک بر سرت ا.ح.م.ق.ی ن.ژ.ا.د! که نخبه مملکتت راننده تاکسیه! خاک بر سرت!
حکایت دوم :
تو تاکسی نشسته بودیم، من وسط بودم، یه دختر سمت چپ و یه پسر سمت راست! دیدیم هی دختره داره خودشو به در سمت خودش میچسپونه و هی وول میخوره! خدا شاهد بود که حتی گوشه لباس من هم با لباس اون در تماس نبود! یک جوری داشت میرفت طرف در و خودشو میچسبوند به در که یاد اون صحنه معروف فیلم «تروی» افتادم! انگاری من میخواستم توی اون تاکسی و همونجا، جلوی ملت باهاش کارای بی ناموسی کنم که اونقد ترسیده بود! به تمام مقدسات سوگند میخورم که اونجا اصلاً هیچ حرکتی نکردم و غرق در افکار خودم بودم که اون یارو مالیخولیایی شده بود! اگر این دینه! اگر این مذهبه! ... توش!
خواهر گرامی! اگر خودت خورده شیشه نداشته باشی، هیچ کسی باهات هیچ کاری نداره! آخه یه نفر مثلاً با نشستن بغل یکی دیگه (منظورم کنارشه نه تو بغلش!) چه لذتی میتونه ببره؟ چه بسا که در دوران جاهلیت از این کنار یکنفرها نشستن هیچ خیر و برکت و لذتی ندیدیم و نبردیم اونم با رغبت خود طرف مقابل که الان بخواهد چیزی عاید ما بشود!
خوشحال می شویم نظرتونو در این مورد هم بگین!
پی نوشت : در مورد ما افکار منفی به خودتان راه ندهید که خودتان هم روزهایی را با کسی یا کسانی دوست و غمخوار بوده اید!
حکایت آخر :
ساعت 2 بعدازظهر رفتیم بانک دیدیم در بانک بسته و از پشت شیشه هم نیگا کردیم دیدیم چراغا روشن و بیلبورد و ... همه چی روشنه ولی هیشکی تو بانک نیست! در و یه هل دادیم باز نشد! ساعت کاری بانک رو که تو یه کاغذ چسبونده بودن پشت شیشه دیدیم که نوشته :
شنبه تا چهارشنبه 7:30 - 16
پنجشنبه 7:30 - 13
گرفتیم که باید بریم ساعت شانزده برگردیم!
پاورقی توی متن : از آنجایی که چشمهای ما آلبالو گیلاس میچید «شنبه تا چهارشنبه» و «پنجشنبه» رو ندیدیم و بدین شکل رویتش کردیم :
عصر 17:30 - 16
صبح 7:30 - 13
رفتیم و ساعت چهار و ده دقیقه بعدازظهر جلوی درب بانک بودیم. از پشت شیشه نیگاه کردیم دیدم همه هستن و سرپا وایسادن دارن با هم گل می گن و گل میشنون! کلی گر گرفتیم که چرا ده دقیقه گذشته و در بانک هنوز باز نشده ! درو یه چند باری هل دادیم دیدیم نه خیر آقایون ککشون هم نمی گزه! چند بار محکم زدم به شیشه! دیگه یارو مجبور شد ککش بگزه و بیاد در رو باز کنه. همین که درو باز کرد به زور وارد بانک شدیم و داد و بیدادی راه انداختیم که نگو و نپرس! کل کارمندای بانک اومدن جمع شدن که ما رو دعوت به حفظ خونسردی کنن!بهشون گفتم ساعات کاریتون تا ساعت چنده ؟ یارو گفت که از صبح تا ساعت 4 بعد از ظهر! گفتم حاضرم به تمام مقدسات سوگند بخورم که ساعت 2 اومدم و کسی رو ندیدم. یکی از کارمندا گفت اتفاقاً من دیدمت اومدی درو یه تکونی دادی و داخلو یه نیگا انداختی و بعد هم ساعتتو! و رفتی! خلاصه گفتن بیا کارتو انجام میدیم بیخیال شو! از آنجا که هدف ما از گر گرفتن فقط انجام کارمون بود، بیخیال قضیه شدیم ولی همچنان ساز خودمونو می زدیم! به یکی از کارمندا گفتم حداقل این کاغذ ساعات کاریتونو عوض کنین! کارمنده با خونسردی به خدماتیه که اونجا بیخیال داشت میز و صندلیا رو دستمال می کشید برو یه نیگاهی بنداز شاید داره راست میگه!
خدماتیه : «تو احتمال زیاد اون کاغذو مث ژاپنیا عمودی خوندی!»
یهو بانک منفجر شد و کل کارمندا زدن زیر خنده! ما رو میگی داغ کردیم و بلند شدیم رفتیم خودمون با دقت نیگا کردیم و فهمیدیم که چه گندی زدیم! آبرومون که رفت هیچی! دیگه نمیتونیم تا آخر عمر تو اون بانک آفتابی بشیم!
پی نوشت :
1- علت اینکه ظهر از پشت شیشه نیگا کردم و کارمندا رو ندیدمو بعد از فهمیدن سوتیم، از بانک که اومدم بیرون متوجه شدم. از اون زاویه دوباره نیگاه کردم دیدم بعععععله از این زاویه هر کارمندی که نشسته ست دیده نمیشه و از شانس گند من هم اون موقع همه نشسته بودن و هیچ مشتری تو بانک نبود!
بی ربط :
1 - از جناب آقای خدا به خاطر حال اساسی که دادن کمال تشکر و قدردانی میگردد.
2 - آقای کردان هم که دار فانی را وداع گفتند حالا دیگه میخواین موقع مثال زدن مدرک جعلی اسم کی رو بیارین من نمی دونم! (نه که بقیه اعضای دولت عدالت محور همشون شب بیداری کشیدن تا دکتراشونو گرفتن!)
یه شعر هم از «محمدعلی پورشیخ علی» که قولشو تو پست قبل دادم :
تو ظاهراً آدم، در حقیقت اما سگ!
ملوس و نازی و کابوس گربه ها را سگ
تو هر چه عاشق تر می شوی، دریده تری
دو پله پایین؛ مجنون! سه پله بالا؛ سگ
تو آنقدر «فمنیست»ی که از لج و افراط
به «ایسم» تو مادر آدم است و بابا سگ
من آدمم نسبم می رسد به پاکی خاک
ولی تو در وسط موج های دریا، سگ
لگد به بخت کجت هر چه خورد عوض نشدی
عوض نمی شود از ضرب مشت و تی پا، سگ
جواب نامه ی من را نوشته ای با خون
که : «دوره ، دوره ی خون خوردن است.»
امضا : سگ
تدارک قشنگی است اینکه آمده ای
به دیدن من هم، باتفنگ، هم با سگ
دلم خوش است به روزی که از صبوری من
سگ استخوان شود و پاچه های دنیا، سگ
